کاسب انقلابی
کاسب انقلابی
در جاده همسرم برای خریدی از ماشین پیاده شد، در حال آمدن به ماشین بود که دخترم گفت:"بابایی،هندوانه هم بخر.”
همسرم چند قدمی از ما دورتر شد.با چشمانم دنبالش میکردم، هندوانه ای را انتخاب و کارت بانکی را دست فروشنده داد، سپس کارت را گرفت و دست به گوشی شد.
بعد از دقایقی دیدم افرادی که در کنار جاده هستند به آسمان نگاه میکنند.من هم آسمان را نگاه کردم موشکی را در حال شکافتن آسمان دیدم طبق عادتمان با دخترم چند تکبیر گفتیم و دوباره بیرون را نگاه کردم که چرا همسرم نمیآید؟ چند نفری در حال صحبت بودن؛ یکی شون مدام دستش را بالا میآورد.خدایا چه میگویند؟ دعوایشان نشده باشد! که ناگهان همسرم نگاه کرد با دستم اشاره کردم پس بیا.
طولی نکشید که آمد.پرسیدم:"این قدر طول کشید،چی میگفتید؟ کارت خوانش خراب بود؟”
همسرم گفت:"کارت خوانش که خراب بود، با گوشی کارت به کارت کردم.عجب فروشنده های انقلابی بودن یکی شون از اینکه ایران پدافندهای دشمن را زده تعریف میکرد اون یکی هم برا سلامتی رزمندهها دعا میکرد و اینکه ان شاالله هر چی زودتر جنگ به نفع ما تمام بشه.”
گفتم:"عجب ، فکر کردم از اون دسته آدمهایی هستند، که ایران را دست کم میگیرند و شما هم داری باهاشون بحث میکنی.”
در دلم خوشحال شدم که ایران عجب مردمانی دارد، این بندگان خدا در دل جاده به کاسبی خود میپردازند و با بیان کردن اخبار خوش جنگ باعث امید و دلگرمی مشتریهایشان میشوند، ان شاالله خداوند به کسبوکارشان برکت دهد.
✍️🏻پرستوی حرم
