معجزهی قنداقه
معجزهی قنداقه در آغوش غبار
چند روزی از حضور ما در قلب تپندهی تهران، این پایتخت ایستادگی در جنگ تحمیلی سوم میگذشت؛ روزی که قرار بود قدم در کوچههایی بگذاریم که طعم تلخ آتش و آهن را چشیده بودند. با دلی مالامال از صمیمیت، دو گروه شدیم و به سمت زخمیترین نقاط شهر حرکت کردیم. در ذهنمان، تصویری از ویرانی مطلق ساخته بودیم، اما وقتی به مقصد رسیدیم، پایداری شهر غافلگیرمان کرد. اگرچه سایهی شوم اصابت، چند خانه را به سوگ نشانده و عزیزانی را ردای سرخ شهادت پوشانده بود، اما قامت کوچه پسکوچهها، آنچنان که در هراس ما میگنجید، خم نشده بود.
وارد بنبستی شدیم که پایانش به آسمان گره میخورد. ساختمانی نیمهویران و در جوارش تپههایی از نخاله و زبالههای ساختمانی، چون مجروحی سرافراز ایستاده بود. از پلههایی گذشتیم که بوی باروت و غیرت میداد تا به طبقهی چهارم رسیدیم؛ خانهی بانویی که معلم بود.
خانهاش دیگر شباهتی به مأمن یک خانواده نداشت؛ گویی چرخ زمان به عقب بازگشته و خانه را به مرحلهی «سفتکاری» رسانده بود؛ لخت و عریان، بیهیچ نازککاری و زینتی. با این حال، زبانش چون چشمهای از سپاس میجوشید و برای کارهای نکردهی ما، گلواژههای تشکر میچشید. پسرش، آن جوانی که در لحظهی انفجار تنها میان مشت گرهکردهی آوار مانده بود و به طرز معجزه آسایی از چنگال مرگ گریخته بود.
خانم معلم ما را به پشتبام برد؛ جایی که میشد عمق فاجعه را از ارتفاع حماسه دید. ساختمان پنجطبقهی مجاور، اکنون چیزی جز تپهای از سنگ و خاک نبود؛ مدفنی که قصههای ناگفتهی اهالی را در سینه حبس کرده بود. در میان تمامدروایتهای تلخ و شیرین، قصهای بر جانم نشست که چون نوری در تاریکی میدرخشید:
«آنگاه که موج انفجار، دیوارهای پنج طبقه را چون کاغذ مچاله کرده و ساختمان را با خاک یکسان ساخته بود، گویی فرشتهای از آستین قدرت الهی بیرون آمده و طفل شش ماههای را که به همراه والدینش در یکی از واحدهای آن ساختمان بود چون قنداقهای از نور، میان آغوش غیب گرفته بود. در آن لحظهی هولناک که زمین و زمان به هم میپیچید، دست تقدیر این کودک را از میان تلی از آوار صددرصدی، به سلامت در اتاقخواب همسایهی طبقه پایین این بانو رها کرده بود؛ درست در آغوش خانهای که خود، نوزادی ششماهه داشت.»
اینجاست که قلم از حرکت باز میماند. چگونه در میان آن همه ویرانی و تازیانهی موج، طفلی بیدفاع، چون ابراهیم در میان آتش، به گلستانی از امنیت میرسد؟ این حادثه، نه یک اتفاق، که آیتی روشن بود؛ نشانی از قدرت و حکمتی که در میان دود و غبار، مهربانیاش را به رخ میکشید. آن نوزاد، نامهی مکتوب خدا بود برای ما، تا بدانیم در سختترین نبردها، وقتی بال فرشتگان گشوده شود، حتی آوار هم حریر آسایش میشود.
✍️ زهرا مرادقلی



