شکوفهها نشانهاند!
روزهای آخر اسفند بود. صدای پیکان بابا پیچید توی کوچه. مامان از توی حیاط، با خوشحالی صدایم زد. دویدم بیرون. بابا دم در ایستاده بود. به دوچرخه وسط کوچه اشاره کرد. قند توی دلم آب شد.
پشت دوچرخه را گرفت تا سوار شوم. دفعه اولم بود. دستهها را سفت گرفتم. پاهایم را گذاشتم روی پدال. با اشاره بابا، پا زدم. دوچرخه حرکت کرد. نسیم بهاری خورد توی صورتم. موهای دم خرگوشیام همراه شکوفههای روی درخت رقصیدند.
تا چند روز برنامه همین بود. از صبح تا عصر به دوچرخه گوشه حیاط نگاه میکردم تا بابا از سرکار بیاید و پشت دوچرخه را بگیرد. بدون او، ارادهای برای دوچرخه سواری نداشتم.
تا روزی که بابا از سرکار آمد و گفت:” خب آمادهای؟ امروز روز مهمیه”
آنقدر سرخوش بودم که نفهمیدم چرا. مثل همیشه سوار شدم. بابا تا وسط کوچه پشت صندلی را گرفت. سرعت دوچرخه زیاد شد. بابا همانطور که میدوید، فریاد زد :” دستمو برمیدارم، بقیش رو باید تنهایی بری! برو ببینم چیکار میکنی.”
ترسیدم. لب و لوچهام آویزان شد. چند قطره اشک توی چشمهایم جمع شد. اگر پاهایم را میگذاشتم زمین، حتما با سر میافتادم. تازه بابا دلش میخواست نتیجه تلاشهایش را ببیند. از هم دور شده بودیم. لابد او ته کوچه با لبخند پدرانه، همراهیام میکرد. دلم نمیخواست زمین خوردنم را ببیند. پا زدم. تا آخر کوچه. دست بابا نبود، ولی من توانستم.
خانه برای مصیبت دلمان کوچک است. بیرون میزنیم. سرم را به شیشه ماشین میگذارم. شکوفههای کنار خیابان هنوز میرقصند. مرا میبرند به سالهای بچگی. به روزهایی که بابا، دوچرخهسواری یادم داد. شاید شکوفهها نشانهاند تا یادم بیاورند من خردسالی دیگری هم داشتهام و او، بزرگم کرده است. او که با کلماتش، جان تازهای توی رگهای یخکرده از دنیایم ریخت. روزی که کتاب دغدغههای فرهنگی آمد دستم، بیشترش را یکجا سر کشیدم. کتابهای بعدی را با ذوق بیشتری خواندم. شبیه علاقه یا نیاز نوزاد به شیر! گاهی بیاناتخوانی هم به برنامهها اضافه میشد. از روزی که دست پدر آمد پشت زندگیام، تازه فهمیدم از کجا آمدهام و باید چطور زندگی کنم تا به مقصد برسم.
با انسان 250 ساله، راه و روش مبارزاتی ائمه علیهمالسلام را شناختم و با طرح کلی اندیشه اسلامی به عمق مبانی اسلام رسیدم. حالا دست پدر از پشت من و تمام مردم برداشته شده. زودتر در گوش همه نجوا کرده قله نزدیک است، بروید ببینم چکار میکنید. بعد دستش را گذاشته روی عصایش و با لبخند پدرانه، از ته کوچه نگاهمان میکند. مطمئن شده که ما بقیه راه را بلدیم بدون او برویم. چشمانم را میبندم. تا جان در بدن دارم پا میزنم. پدر که جای دوری نرفته، همین نزدیکی است. ما میتوانیم به قله برسیم.
-مریم حمیدیان